|
قناری
پدرم روزیه پرنده پیدا کرد اسمش توقی بود اون خیلی خوب بود داخل پاسیون خانمون بود در قفس رو باز می زاشتم از این طرف میدوید به اون طرف نمی تونست پرواز کنه همه جای خونه می گشت یه روز رفتیم بیرون وقتی اومدیم هرچی گشتم پیداش نکردم تا اینکه پشت تایرزاپاس ماشین بود تایرو کشیدم اون طرف اون مرده بود. من داشتم به خاطر اون گریه می کردم که پدرم دید وگفت به خاطر یه پرنده منم گفتم آره بعد از مدتی رفت ویه قناری برامون خرید اون خیلی می خون خونرو می زاشت رو سرش فقط تابستونا نمی خوند ولی بعد از مدتی دیگه اصلا نمی خوند نمی دونم چش بود هر کاری کردیم تاثیری نداشت.
من و خواهرم رفته بودیم بیرون بعد که اومدیم ساعت 8 بود و8:10 مادرم گفت قناریت مرده نمی دونستم چی کار کنم داشت اذان می گفت بعد دعا خوند دوست داشتم کسی خونه نباشه گریه کنم اشک تو چشمام جمع شده بود آره من کوتاهی کردم ومدتی بهش نرسیدم تخسیر من بود پدرم خیلی ناراحت بود خوب دیگه خواهرم گفت هرچیزی قسمتی داره بهش می گفتم جوجو جوجو خیلی لاغر بود . خاطرات جوجو یادم می آید موقعی که داشت حمام می کرد صدای آبش خیلی ناز بود ولی اون دیگه رفت راستی جوجو تواین دو سال وچند ماه که پیش ما بودی چطور گذشت بهت؟ جوجو خداحافظ.

|